در اینجا روایتهایی از زندگی و خاطرات شهید آیت الله سید علی خامنهای، به زبان خودشان روایت میشود.
دخترم چهار پنج ساله بود که یک بار او را برای زیارت امام خمینی بردم.
خانوادهی ما رفته بودند مشهد و او ماند پیش من برای اینکه بیاید امام(ره) را روز عید ببیند.
صبح پا شدیم و سرش را شانه کردیم و مرتبش کردیم و موهایش را به زحمت بافتیم.
یک دستی هم که نمیشود؛ من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم اما با یک دست نمیشود؛
دودستی باید ببافند چون باید موها را سه قسمت کنند.
رفقای پاسدار آمدند به کمک ما و موی سرش را بافتیم و چادر سرش کردیم و خدمت امام آوردیم...
منبع:کانال شهید خامنهای به روایت خودش





نظر شما